جامعه شناسی محیط زیست؛ مسائل و رویکرد ها

دکتر مصطفی مهرآیین

بی شک، «مسائل محیط زیست» یکی از مهمترین پرابلماتیک های معرفتی و تجربی است که جامعه بشری در دوره متاخر با آن روبرو گشته و سعی در یافتن راه حل های پایدار برای آنها دارد. در این خصوص نیز هیچ شبهه ای وجود ندارد که دانش جامعه شناسی از مهمترین نقش در تحلیل این مسائل و پاسخ گفتن به آنها برخوردار می باشد. با اینکه مسائل محیط زیست از ماهیت بین رشته ای برخوردار است و می تواند موضوع علوم مختلف از قبیل جغرافیا، جانورشناسی، گیاه شناسی، اقیانوس شناسی، زیست شناسی، فیزیک دریا، شیمی، بیابان شناسی، جنگل شناسی، و….قرار گیرد، بیشترین انتظار از دانش جامعه شناسی می رود تا به ما نشان دهد چگونه می توان با این مشکلات روبرو شد، زیرا این مشکلات در بنیان «مشکلات اجتماعی» هستند که «ریشه در رفتار انسان اجتماعی و فرآیندهای حاکم بر زندگی اجتماعی وی دارند». این مسائل نه تنها ریشه در رفتار اجتماعی انسانها و نظم حیات اجتماعی آنها دارند، بلکه بیشترین تاثیر این مشکلات نیز به زندگی اجتماعی انسان باز می گردد، اگرچه حیات دیگر گونه های جانوری و گیاهی نیز در این میان به خطر می افتد. ازاینرو، دانش جامعه شناسی از دهه هفتاد تاکنون، مسائل محیط زیست را در کانون تحقیقات خود قرار داده و می کوشد با تبیین علل و فرآیندهای حاکم بر شکل گیری آنها و نشان دادن پیامدهای بسیار خطرناک آنها برای حیات اجتماعی انسانها، به تحلیل رابطه مستمر میان جامعه و محیط زیست بپردازد.این اتفاق زمینه ساز شکل گیری دانشی گردیده که امروز آن را با نام امید بخش و زیبای «جامعه شناسی محیط زیست» باز می شناسیم.

همانند همه دیگر حوزه های جامعه شناسی، در جامعه شناسی محیط زیست نیز این رویکرد کارکردگرا بود که از آغاز کوشید نشان دهد چگونه می توان به مفهوم سازی از محیط زیست پرداخت و به صورتبندی پرسش های جامعه شناختی در مقابل این موضوع دست زد. از منظر کارکردگرایی، بررسی رابطه میان جامعه با محیط زیست پیش از هر چیز نیازمند روشن ساختن این موضوع است که محیط زیست از چه کارکردهایی برای جامعه انسانی برخوردار است یا به عبارت دیگر محیط زیست به کدام «نیازهای» جامعه پاسخ می گوید. رویکرد کارکردگرا با مفهوم سازی از محیط زیست به عنوان یک «کارکرد» به آن به عنوان یک حیطه فعالیت اجتماعی یا یک نقش اجتماعی می نگرد که از کارکردهای حیاتی برای جامعه انسانی برخوردار است و باید به حفظ این کارکرد پرداخت و در صورت روبرو گشتن با مشکل باید به اصلاح کارکردهای آن دست زد. جامعه شناسی از این طریق محیط زیست را از یک مقوله صرفا طبیعی خارج می سازد و آن را به عنوان یک «امر اجتماعی» تعریف می کند. بنا به اعتقاد کارکردگرایان، محیط زیست از سه کارکرد برای جامعه انسانی برخوردار است:

  1. محیط زیست منابع لازم از قبیل آب، هوای تمیز، غذا، انرژی و پناهگاه را برای زندگی اجتماعی انسان فراهم می آورد. بنابراین، محیط زیست را می توان به عنوان «بانک مواد اولیه یا ضروریات حیات» مفهوم سازی کرد.
  2. محیط زیست به «بازیافت مواد زائد» یا محصولات زائد ناشی از حیات اجتماعی انسان می پردازد. بنابراین، می توان محیط زیست را به مثابه «چرخه بازیابی محصولات زائد انسانی» مفهوم سازی کرد.
  3. محیط زیست محیط مناسب برای زندگی اجتماعی انسان وفعالیت های اجتماعی متفاوت او همانند کارکردن، فکر کردن، بازی کردن، سفر کردن، تشکیل خانواده دادن، و….را فراهم می آورد. بنابراین، می توان محیط زیست را به مثابه «فضای زندگی» (living space) انسان مفهوم سازی کرد.

کارکردگرایان پس از مفهوم سازی از کارکردهای محیط زیست به طرح این پرسش می پردازند که چگونه ممکن است این کارکردها دچار اختلال گردند و جامعه انسانی با مشکلی به نام مشکل محیط زیست روبرو شود. از منظر کارکردگرایی، در پاسخ به این پرسش بر دو نکته تاکید می شود: ۱- وقتی جامعه انسانی در استفاده از کارکردها و توانایی های محیط زیست افراط می کند، ما با مشکل محیط زیست روبرو می شوییم، و۲- نه تنها استفاده زیاد از این توانایی ها، محیط زیست را دچار مشکل می کند، استفاده از هریک از این توانایی ها نیز انجام دو کارکرد دیگر را دچار مشکل می سازد. بنابراین کارکردگرایان از یک سو ریشه مشکلات محیط زیست را در رفتار مصرفی و نادرست انسان با محیط زیست جستجو می کنند و از سوی دیگر معتقدند مشکلات محیط زیست ریشه در تناقضات ناشی از اجرای این سه کارکرد متفاوت دارد. به عنوان مثال، ناسازگاری های کارکردی میان کارکرد «فضای زندگی» با کارکرد « بازیابی مواد زائد» نمونه ای از این اختلالات است. همین که انسانی بخشی از محیط زیست را برای انجام فرآیند بازیابی مواد زائد اختصاص دهد این بخش از محیط زیست را از تبدیل شدن به عنوان بخشی از فضای زندگی انسان باز می دارد و آن را غیر قابل زیست می کند،. در نمونه دیگر، اگر مواد خطرناک درگیر در فرآیند بازیابی وارد خاک یا آب شوند، دیگر نمی توان از آن آب یا خاک به عنوان منبعی برای فراهم آوردن مواد اولیه یا ضروری حیات انسان نام برد.یا اینکه از بین بردن جنگل ها و مزارع و تبدیل کردن آنها به محیطی برای سکونت و زیست انسان به آن معناست که دیگر نمی توان از این بخش محیط زیست انجام دو کارکرد فراهم آوردن مواد ضروری و بازیابی مواد زائد را انتظار داشت.در خصوص اختلال اول یعنی استفاده بی رویه از محیط زیست نیز می توان به این مورد اشاره کرد که اگر میزان مواد زائد وارد شده به محیط زیست بیشتر از توان بازیابی محیط زیست باشد ما با خطر آلودگی یا تغییرات آب و هوایی روبرو می شویم که خود کارکرد های اول و سوم یعنی فراهم آوردن مواد ضروری و محیط مناسب برای سکونت انسان را دچار اختلال می کند.

رویکرد کارکردگرا در پاسخ به این مشکلات بر دو راه حل تاکید می کند. نخست فراهم آوردن و ایجاد مجموعه ای از نهادها و سازمانها که وظیفه بررسی اختلالات ایجاد شده در کارکردهای محیط زیست و ارائه راه حل ها برای آنها را بر عهده دارند و دوم دعوت مردم به مشارکت مدنی در دفاع از محیط زیست که خود نیازمند تغییر در نگرش های فرهنگی جامعه به محیط زیست و آموزش دوباره مردم دارد. این دو نکته زمینه ساز شکل گیری مفهومی جدید در حوزه رابطه میان جامعه با محیط زیست گشته که عنوان «توسعه پایدار» را بر خود دارد.توسعه پایدار راه حل نهایی کارکردگرایان برای حفظ محیط زیست در عین تداوم فرآیند توسعه جامعه انسانی است. در این رویکرد بر این دو نکته بنیادی تاکید می شود که در ارتقاء کیفیت زندگی انسان باید ظرفیت تحمل محیط زیست را در نظر گرفت و به نیازهای نسل کنونی انسان باید پاسخ داد بدون آنکه توانایی ها و امکانات نسل های آینده برای تامین نیازهایشان محدود شود.

برخورد رویکرد مارکسیستی با محیط زیست و کارکردهای آن، اما، این گونه نیست. مارکسیست ها به طرح این پرسش می پردازند که چه گروه ها یا بخش هایی از جامعه به استفاده افراطی از محیط زیست می پردازند و خطرات محیط زیست به چه گروه ها یا افرادی از جامعه تعلق می گیرد. در پاسخ به این پرسش ها، رویکرد مارکسیستی با تقسیم جامعه به گروه های برنده و بازنده معتقد است که سود استفاده بی رویه از محیط زیست به گروه های دارای منافع اقتصادی در جامعه تعلق می گیرد و زیان آن به گروه های آسیبب پذیر جامعه از قبیل فقرا، کودکان، زنان، سالمندان، معلولان، اقلیت های قومی، گروه های مهاجر و حاشیه نشین،..باز میگردد. ازاینرو، رویکرد مارکسیستی در عین پذیرش کارکردهای محیط زیست برای جامعه انسانی، از محیط زیست به عنوان یکی از «میدان های منازعه اجتماعی» یاد می کند که در آن گروه های متفاوت جامعه با یکدیگر در گیر می باشند. در نگاهی دیگر، رویکرد مارکسیستی مشکلات محیط زیست را به منازعات کلان سیاسی- اقتصادی در جهان مرتبط می سازد و به طرح این ادعا می پردازد که مشکلات محیط زیست جهانی ریشه در استثمار کشورهای ضعیف توسط قدرت های بزرگ جهانی دارد که جهان را دچار مشکلات این چنینی در استفاده از منابع طبیعی خود ساخته است.

در رویکرد وبری، به دو نکته در برخورد جامعه با محیط زیست تاکید می شود. نخست آنکه، بنا به نظریه وبر در خصوص افسون زدایی از جهان، چنین گفته می شود که ما دیگر به محیط زیست به عنوان منبع الهام برای زندگی خود نمی نگریم و بیش از آنکه با محیط زیست و همراه با محیط زیست زندگی کنیم، در محیط زیست زندگی می کنیم و به نظم و قواعد حاکم بر محیط زیست بی اعتنا هستیم و به آن به عنوان یک موجود زنده در کنار انسان نگاه نمی کنیم. اگر بخواهیم از ادبیات گئورگ زیمل برای بیان این نکته استفاده کنیم می توان این چنین گفت که انسان امروزی قادر نیست به همه محرکات اطرافش پاسخ دهد به دلیل اینکه تعداد این محرکات بسیار زیاد است. رنگ، بو، صدا، چهره های بیگانه، شلوغی، ترافیک و… آنقدر زیاد است که اگر فرد بخواهد به همه آنها پاسخ دهد بی شک باید انرژی روانی زیادی را صرف کند. در نتیجه فرد حالتی را در خودش بسط و گسترش می دهد به اسم «نگرش دلزده». فرد خود را بی احساس می کند. فرد خود را از حساسیت می اندازد و بی اعتنا می شود. امروزه در برخورد با محیط زیست نیز ما دچار این نگرش دلزده هستیم. مجموع مشکلات حیات شهری افسون زدایی شده آنچنان زیاد و فشار آنها چنان سهمناک است که دیگر نمی توان به تجربه حیات موجود در محیط زیست پرداخت. ما به محیط زیست همچون موجود شکار شده ای می نگریم که باید تمامی بخش های آن را برای زنده نگه داشتن خود مصرف کنیم. از سوی دیگر، بنا به رویکرد وبری، یکی از مهمترین مشکلات حیات اجتماعی انسان وجود اختلال در حوزه های متفاوت حیات اجتماعی از منظر اختلاف در میان اشکال متفاوت اقتدار است. وبر معتقد بود در جوامع انسانی با سه شیوه اقتدار کاریزماتیک، سنتی و مدرن روبرو هستیم که اگر هر سه آنها در یک جامعه به طور همزمان عمل نمایند، اختلاف میان این سه الگوی اقتدار باعث خواهد شد آن جامعه در حل مشکلاتش دچار مساله گذر زمان و بر زمین ماندن مشکلات گشته و منابع اجتماعی آن جامعه به هرز خواهد رفت. در برخورد با محیط زیست نیز همواره اختلاف میان این سه الگوی اقتدار زمینه ساز توقع انجام کارکردهای متناقض از محیط زیست گردیده و حل مشکلات آن را دچار مساله گذر زمان ساخته است. به عنوان مثال، اگر ماهیگیران به عنوان یکی از نیروهای اجتماعی که از محیط دریا ارتزاق می کنند و در پیوند طبیعی تر و افسانه ای تر با دریا هستند از یک سو با مسئولان یک کارخانه که در پی دفع مواد زائد خود به دریا هستند و از سوی دیگر با مدیران شهری که به مسئولان آن کارخانه اجازه چنین کاری را داده اند درگیر شوند، این فرآیند منازعه منتهی به یک فرآیند طولانی خواهد شد که در آن مواد زائد به دریا ریخته می شود، ماهیگیران ماهی های آلوده را صید می کنند، مردم ماهی های آلوده را مصرف می کنند، پزشکان به این مساله اعتراض می کنند و وارد ماجرا می شوند و ماجرا همچنان ادامه خواهد یافت و در این میان تنها محیط زیست از میان خواهد رفت و انسان ها از آن ضرر خواهند دید.

در دو دهه گذشته، با رویکرد دیگری در علوم اجتماعی با عنوان رویکرد «جنبش های نوین اجتماعی» روبرو هستیم که هدف خود از مبارزه با نظم سیاسی- اجتماعی موجود را نه تغییر قدرت و سرنگونی نظام حاکم، بلکه ایجاد تغییر در نگرش ها و رویکردها به موضوعات متفاوت اجتماعی می داند. بنا به این رویکرد، جامعه چیزی جز مجموعه ای از بینش ها، گفتمان ها، اندیشه ها، نظام های معنایی و دنیاهای سخن نیست که ما مبتنی بر آنها به فهم از خود و جهان دست می یابیم و به کنش می پردازیم و نظم اجتماعی را شکل می دهیم.ازاینرو، اگر ما امروزه در زندگی اجتماعی خود با مشکلات متعدد از قبیل مشکلات محیط زیست روبرو هستیم، این مشکلات ریشه در گفتمان ها و بینش ها و اندیشه های غلطی دارند که ما آنها را بر خود حاکم ساخته ایم و به جهان از منظر آنها می نگریم. بنابراین، ایجاد تغییر در جهان و حل مشکلات موجود نیازمند تغییر در بینش ها و گفتمان های ما درباره جهان دارد. برای تغییر در حوزه محیط زیست و حل مشکلات آن باید بینش خود نسبت به محیط زیست را تغییر دهیم و با محیط زیست به عنوان یک موجود برابر برخورد نماییم. این رویکرد در حوزه محیط زیست، منجر به خلق جنبش هایی از قبیل جنبش سبز در حوزه عمل و طرح نظریه توسعه پایدار به عنوان یک نظریه بنیادین در برخورد جامعه با محیط زیست شده است.

در کنار رویکردهای بالا، می توان از رویکردهای دیگری همچون رویکرد اولریش بک درباره «جامعه خطر» ، رویکرد گیدنز در خصوص اهمیت مکان در جامعه شناسی متاخر، رویکرد جغرافیای تاریخی دیوید هاروی در برخورد با شهر و محیط وفضا، رویکرد مارکسیستی متاخر هانری لفور در برخورد با شهر و محیط، رویکرد پدیدارشناختی گاستون باشلار در برخورد با فضا و مکان و طبیعت، رویکرد گفتمانی بنکاف در برخورد با محیط و خطرات محیطی، رویکرد ساختن گرا کنث هوویت در برخورد با محیط و خطرات محیطی، رویکرد جامعه شناسی خطر کوارنتلی و….نیز سخن گفت که هر یک از منظری خاص به بررسی تعاملات میان جامعه با محیط زیست، مکان و فضا می پردازند، اگرچه همه آنها در نهایت درگیر با همان سه کارکرد بنیادین محیط زیست و تناقضات عملکردی آن ها هستندکه کارکردگرایان در آغاز مطرح ساختند.

تمامی حقوق برای انجمن حیات سبز لیان، محفوظ می باشند.